دل نوشته های یک مرد

وب نوشت محمد وحید ذهبی زاده

الهی انت کما احب ، فجعلنی کما تحب

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٩/۱۸ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ توسط محمد وحید ذهبی زاده نظرات () |

که چند بار دیگر باید اجابت دعاهایم رامدیون نگاه تو باشم؟؟

من دیگر به گرمای حرمت ایمان آورده ام

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٩/۱۸ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط محمد وحید ذهبی زاده نظرات () |

بعضی از قراردادها و عهدها را روی قلب مینویسند ...

حواست به این عهدهای غیر کاغذی بیشتر باشد ،

شکستنشان ،

یک آدم را میشکند ...!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٩/٦ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ توسط محمد وحید ذهبی زاده نظرات () |

کاش

وقتی خدا در محشر بگوید : چه داشتی ؟

سر برکند حسین ... بگوید حساب شد ...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٩/٦ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط محمد وحید ذهبی زاده نظرات () |

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را ا

ز سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت :

مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید

که به من مجال این کار را ندادید !!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۸/٢۱ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط محمد وحید ذهبی زاده نظرات () |

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی !

سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد : اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد .

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است .

و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۸/٢۱ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط محمد وحید ذهبی زاده نظرات () |

می گویند حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی میساختند.
روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.
پیرزنی از آنجا رد میشد وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه!
کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت : چوب بیاورید ! کارگر بیاورید ! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید. فششششششااااررر…!!!
و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!
مدتی طول کشید تا پیرزن گفت : بله ! درست شد !!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت…
کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را پرسیدند ؟!
معمار گفت : اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات منفی این شایعه را پاک کنیم…
این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن را بگیرم !

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۸/٢۱ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط محمد وحید ذهبی زاده نظرات () |

برای نوشتن اینجا بهانه میخواهم ،کاهی این بهانه ها به نوشتن یادداشت هایی منجر میشود که به خاطر خودم یا دیگران،یا حتی گاهی از روی محافظه کاری در بخش پیش نویس پاک میشوند و به عدم میروند ، یا من خیال میکنم که به عدم رفته اند.واغلب این جور یادداشت ها که شاید به حسب سن و سال و محافظه کاری جدیدی که قبلا هرگز نداشتم ، پاک میشوند ، انگیزه های روحی بسیار قوی دارند،روزی استاد نازنینی داشتم که میگفت نوشتن بی بهانه از همه چیز بهتر است نوشتن سیال و در جریان بی وقفه زمان و رفت و امد ادمها و عوض شدن فصل ها و حال ها ، نوشتنی که جزئی از جریان رود مره زندگی نوبسنده باشد ، مثل هوا، مثل آب و نه مثل عشق که بودن و نبودنش سخت روزگارت را عوض میکند ، نوشتن عشق خودش را می خواهد ، نیاز خودش را ، محرک خودش را و این محرک وقتی دائمی شود آن وقت است که نوبسندگی میشود روزگارت ، برای من هم نه انچنان که باید ولی کما بیش همین اتفاق افتاده ونوشتن روزگارم شده ، بی نوشتن روزها إنگار شکل نمیگیرند، منعقد نمیشوند، حتی أکر بنویسم و همه را با یک سلکت آل و بلافاصله دیلیت به فضای نامریی بفرستم ، نوشته هایی که پاک میشوند هم جزو روزگار نوبسندگی اند و گمان میکنم اتفاقا آنها ماورایی تر از اینهایی هستند که میمانند، هر کلمه ای که به ذهن می آید متولد میشود و چون بر قلم جاری میشود نفس میکشد و تو حتی أگر همه فولدر های نوشته شده را پاک کنی ، حتی أگر آلزایمر بگیری ، روح آن کلمات در دنیای پیر أمون تو جاری شده اند و انرژی خودشان را دارند .امشب از همه یادداشت هایی که نوشتم و پاک کردم حتی فصل مهمی از رمانم که کامل حذفش کردم و پاک کردم که وسوسه هم نشوم به اضافه کردنش به کتاب ، مثل بچه هایی که ترسیده باشم از به دنیا أوردنشان ،عذر میخواهم و امیدوارم ، ضعف های انسانی من نوبسنده جهان سومی کاری نکند که خودم سانسورچی خودم باشم و خودم زندانبان قلمم!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٧/٩ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط محمد وحید ذهبی زاده نظرات () |

گاه خاطرات خـــنده دار ،

ساده ترین بهانه برای گریـــــستن میشود ...!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٧/٩ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمد وحید ذهبی زاده نظرات () |

تا خاک نشدی ؛

خاکی باش ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٧/٩ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمد وحید ذهبی زاده نظرات () |

عجیب است که

پس از گذشت دقیقه ای به پزشکی اعتماد میکنیم ،

بعد از چند روز به دوستی ،

بعد از چند ماه به همکاری ،

بعد از چند سال به همسایه ای ... !

اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٧/٩ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط محمد وحید ذهبی زاده نظرات () |

گـــــــــــــاهی لال مـــــــــــــیشود آدم ....

حـــــــــــــــــرف دارد !

ولــــــــــــــــــــی ....

کـــــــــــــــــلمه نــــــــــــــــدارد ... !!!

گــــــــــــاهی حرفــــــــهای آدم درد دارد

صــــــــــــدا نـــــــــــــــــدارد.

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٧/۱ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط محمد وحید ذهبی زاده نظرات () |

به بعضی ها هم باید گفت :

دوســت عزیـز... من خودم کارگردانِ همون فیلمیــَــم ...

که تو داری واسم نقش بازی میکنی ...!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٦/٢٥ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط محمد وحید ذهبی زاده نظرات () |

همه را صدا زدم ... جز خــــدا ...

هیچ کس جوابم را نداد ... جز خـــــدا ...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٦/٢٥ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط محمد وحید ذهبی زاده نظرات () |

بگذار زندگی کنم

بگذار با دیگری آشنا شوم

که یاد ترا از خاطرم پاک کند

و موهایت را که به دور گردنم پیچان است پاره کند

بگذار راه های بی تو را بروم

صندلی های بی تو را بنشینم

و قهوه خانه هایی را که تو در حافظه شان نیستی

بگذار

زندگی کنم .."

....

چطور میخواهی قصه عاشقانه مان را از حافظه گنجشکان پاک کنی

و قانعشان کنی که خاطراتشان را منتشر نکنند؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٦/۱٤ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط محمد وحید ذهبی زاده نظرات () |

به باران فکر میکنم گونه هایم خیس میشوند؛.

به تو فکر میکنم باران می بارد.

من جادوگر نیستم ؛

تو اما معجزه ای.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٦/۱٤ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط محمد وحید ذهبی زاده نظرات () |

همه چیز بهتراز قبله واین خاصیت زندگیه واسه همینم دوسش دارم من وقتی به این اصل مشترک که ما هممون یک روزی بچه بودیم فکر میکنم میتونم همه را ببخشم وبا همه کنار بیام حتی با خودم بهتر که شدم باز باهم حرف میزنیم قول میدم زیاد طول نکشه

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٦/۱٤ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط محمد وحید ذهبی زاده نظرات () |

نمیدونم بده یا خوب اما یه روزایی از عمر آدم انگار توی خلاْ می گذره توی زمانی انگار اصلاْ داخل عمرت نبوده رو هوایی الان تو اون حال و هوا هستم

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٦/۱٤ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط محمد وحید ذهبی زاده نظرات () |

یادمه کوچکتر که بودم تا سالها مرتب این عادت را داشتم که بشمارم تا بدونم مادرو پدرم چند سالشونه کابوس از دست دادن اونها و کنار اومدن با مفهوم مرگ خیلی ذهنمو با اعدادو ارقام درگیر کرده بود

دیروز بابت کاری مجبور شدم بعد مدتها دوباره سنشون را حساب کنم

بعد تازه یادم افتاد خیلی وقته اینکارو نکردم حالا پدرم 59 ومادرم60 سالشه

دفعه آخری که سنشونو حساب کردم پدرم ۵۰ سالش بود

یعنی 9 سال پیش ومن 21 ساله بودم

و تابستون خیلی گرم بود

اما انگار همین چند لحظه پیش بود

من چرا انقدر زود بزرگ شدم ؟

چرا فاصله50سالگی 59سالگی پدرم فقط یک روز بود؟

اینها را از خودم می پرسیدم و با خودم میگفتم لابد موقع مردن هم بخودمان میگوییم

یعنی چی؟ من تازه بدنیا اومدم.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٦/۱٤ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ توسط محمد وحید ذهبی زاده نظرات () |

تو این چند وقت هر موقع خواستم راجع به زلزله چیزی بنویسم ،نتونستم و نشد زبون و ذهنم قاصر بود ، از شرح عمق فاجعه آگاه بودم، که لااقل از طریق دو تا از دوستانم در جریان پیوسته اخبار روز بودم ،گاهی ذهنم تو یه سکوت تیره سنگین میره و نمیخواد حرف بزنه ، فقط تصویره که میاد تو ذهنم و صامت رد میشه ، و اشکام بی اختیار میریزه ولی دلم میخواد به جای ماتم گرفتن یه کاری بکنم ، دلم میخواد برم بمونم باشم ،نمیشه ، کلافه میشم ، و کباب میشه دلم و زمزمه میکنم:
سرزمین من خسته خسته از جفایی،
سرزمین من دردمند بی دوایی ،
سرزمین من ...
خدایا نظری به این مردم خوب و صبور کن ، معجزه ای بفرست ، گشایشی ،
ای بخشنده ترین مهربانان!
نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٦/۱٤ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط محمد وحید ذهبی زاده نظرات () |

Design By : nightSelect.com